مس کرمان از پاکستان می آید!
مهران رضاپور قلمزن قابلی است؛ چند روز پیش گفت:« تازگیها هفتهای یک روز میرم سرچشمه برای آموزش قلمزنی». به نظرم آمد اتفاق خوبی است. اما این را که گفت، یاد باستانی پاریزی افتادم که چهل سال پیش گفته بود: « بایدهنرستانها و دارالفنونهایی در کرمان فراهم آید که از همین حالا زمینه را برای استفاده از مس سرچشمه فراهم سازند - البته نه به آن صورت که مس را شمش کنند و خروار خروار به ثمن بخس به دیگری بفروشند، بلکه درست به آن ترتیب که سوییسیها ساعت میسازند، یا ژاپنیها ترانزیستور فراهم میآورند، یا خودمان قالی و جام زرد میسازیم».
فکر کردم، از آن روز تا حالا، هیج کس برای حرفهای باستانی تره هم خرد نکرده، چه برسد به اینکه قرار باشد برنامهای برای توسعهی بازار مس و صنایع پایین دستی مس در کرمان یا سرچشمه راه بیافتد!
یادم هست یک روز، با دوستم رفته بودیم بازار کرمان، برای گردش و خرید؛ شاید هم برای آرام کردن این حس نوستالژیک که تو وجود همهی ما کم و زیادش پیدا میشود! دیدم صدای چکش زدن مسگرهای میدان گنجعلیخان پاک از نفس افتاده است؛ انگار نه انگار که روزی اینجا در ازدحام صدای چکشها سرسام میگرفتیم...
این روزها حال و هوای بازار، به کلی عوض شده؛ مسگرها حوصلهی چکش زدن ندارند؛ همه شدهاند مس فروش! تا دلت میخواهد ظروف و تابلوهای مسی هم توی مغازهها برای دلبری از مشتری چیده شده. در واقع چین و پاکستان، آمدهاند تو دل منطقهای، که همهی تاریخش با آثارمسی و مفرغی روایت میشود. آمدهاند بساط پهن کردهاند و به من و تو درس مسگری میدهند! نمیگویم برگردیم به گذشته تا با مس سرچشمه آفتابه ولگن درست کنیم؛ یا تابلو و مجسمه و اسباب بازی؟ یا درهای دنیا را به روی خودمان ببندیم؛ اما این جور بی خیالی هم که ما داریم، خداییاش با هیچ منطقی جور نیست.
این روزها وقتی داخل میدان گنجعلیخان پا میگذاری؛ دلت حسابی میگیرد. احساس شکست و سرخودگی میکنی؛ خصوصا اگر یک مهمان غریبه هم همراهت باشد و دم به دم، نق و کنایه رو سرت بار کند؛ که: « راستی از این میلیاردها تن خاک سرچشمه که مساش بار میشه و میره؛ چقدرش مال کرمانی هاست؟ این همه تریلی کجا میره؟ نکنه میرن چین و پاکستان بار خالی کنن و بهجاش همین ظروف و تابلوها را بیارن؟»
یکبار بالاخره طاقت نیاوردم، و گفتم: « میدونیچیه عزیز؛ همینطوره که میگی. ما اصلا خام فروش به دنیا اومدیم؛ باستانی پاریزی هم، برای خودش گفته صنایع پایین دستی مس باید راه بیفته! اتفاقا نسیه هم میدیم؛ پای مشتری هم صبر میکنیم تا با مسهای ما، دست به تولید انبوه این خرتوپرتها هم بزند؛ و بیاردشان در بازارهای ما آنها رابفروشد. البته پولش که نقد شد؛ سودش را ور میدارد؛ بعد بدهیاش را میدهد!»
همراهم که دید حسابی اوقاتم تلخ شده گفت: «خوب که چی؟ چرا ناراحت میشی، مگه خام فروشی کم درآمد داره؟!»
انتشار یافته در هفته نامه استقامت
باورم نمیشد، چیزی که روی صفحهی فیسبوک میبینم،
واقعیت داره؛ اما اون زیرتر، دیدم یکی از دوستان، به حسام تسلیت گفته است. مطمئن
شدم خبری شده. رقعه را با دقت بیشتری خواندم؛ « پدر گرامی حسام فروزان به رحمت ایزدی پیوسته؛
ومجلس ترحیم آن مرحوم در... برگزارمیشود»؛ و حالا حسام بعد از چند روز غیبت در
اینترنت، آمده تا با نصب این رقعه، اندوهش را با دوستانش به اشتراک بگذارد. دوستان
هم یکی یکی از راه میرسند و هر کدام یک "لایک" کلیک میکنند ویا آنها
که نزدیکترند یک دیدگاهی میگذارند تا به حسام عزیز، دلداری و تسلیتی گفته
باشند.

میرافضلی عزیز؛ لحظهی برگشتمان از سرچشمه، آمده بود کنار ماشین، تا "رباعیات فکری مشهدی" را که تازه ازچاپ در آمده بود، بدرقهی راهمان کند. نشست ششم "یک مولف یک کتاب"، به من خیلی چسبید؛ اگرچه آخر سر کم مانده بود اوقات صمدانی عزیز حسابی بیریخت شود؛ و این هم ازمضرات جامعهی بدون دیالوگ است. عادت کرده ایم هرکس جدل کرد یا به ابروی ما اشاره نمود، فورا نیتخوانی کنیم، که لابد غرضی در کار اوست. و خسته میشویم از این همه بردباری خودمان!
دلبستهی حرفهی پرمشقت روزنامه نگاریام و علاقهام به وبلاگ نویسی و دنیای مجازی از همین جنس است