مس کرمان از پاکستان می آید!

مهران رضاپور قلمزن  قابلی است؛ چند روز پیش گفت:« تازگی‌ها هفته‌ای یک روز میرم سرچشمه برای آموزش قلمزنی». به نظرم آمد اتفاق خوبی است. اما این را که گفت، یاد باستانی پاریزی افتادم که چهل سال پیش گفته بود: « بایدهنرستان‌ها و دارالفنون‌هایی در کرمان فراهم آید که از همین حالا زمینه را برای استفاده از مس سرچشمه فراهم سازند - البته نه به آن صورت که مس را شمش کنند و خروار خروار به ثمن بخس به دیگری بفروشند، بلکه درست به آن ترتیب که سوییسی‌ها ساعت می‌سازند، یا ژاپنی‌ها ترانزیستور فراهم می‌آورند، یا خودمان قالی و جام زرد می‌سازیم».

فکر کردم، از آن روز تا حالا، هیج کس برای حرف‌های باستانی تره هم خرد نکرده، چه برسد به این‌که قرار باشد برنامه‌ای برای توسعه‌ی بازار مس و صنایع پایین دستی مس در کرمان یا سرچشمه راه بیافتد!

یادم هست یک روز، با دوستم رفته بودیم بازار کرمان، برای گردش و خرید؛ شاید هم برای آرام کردن این حس نوستالژیک که تو وجود همه‌ی ما کم و زیادش پیدا می‌شود! دیدم صدای چکش‌ زدن مسگرهای میدان گنجعلی‌خان پاک از نفس افتاده است؛ انگار نه انگار که روزی این‌جا در ازدحام صدای چکش‌ها سرسام می‌گرفتیم...

این روزها حال و هوای بازار، به کلی عوض شده؛ مسگرها حوصله‌ی چکش زدن ندارند؛ همه شده‌اند مس فروش! تا دلت می‌خواهد ظروف و تابلوهای مسی هم توی مغازه‌ها برای دل‌بری از مشتری چیده شده‌. در واقع چین و پاکستان، آمده‌اند تو دل منطقه‌ای، که همه‌ی تاریخش با آثارمسی و مفرغی روایت می‌شود. آمده‌اند بساط پهن کرده‌اند و به من و تو درس مسگری می‌دهند! نمی‌گویم برگردیم به گذشته تا با مس سرچشمه آفتابه ولگن درست کنیم؛ یا تابلو و مجسمه و اسباب بازی؟ یا درهای دنیا را به روی خودمان ببندیم؛ اما این جور بی خیالی هم که ما داریم، خدایی‌اش با هیچ منطقی جور نیست.

این روزها وقتی داخل میدان گنجعلی‌خان پا می‌گذاری؛ دلت حسابی می‌گیرد. احساس شکست و سرخودگی می‌کنی؛ خصوصا اگر یک مهمان غریبه هم همراهت باشد و دم به دم، نق و کنایه رو سرت بار کند؛ که: « راستی از این میلیاردها تن خاک سرچشمه که مس‌اش بار می‌شه و میره؛ چقدرش مال کرمانی هاست؟ این همه تریلی کجا می‌ره؟ نکنه میرن چین و پاکستان بار خالی ‌کنن و به‌جاش همین ظروف و تابلوها را بیارن؟»

یک‌بار بالاخره طاقت نیاوردم، و گفتم: « میدونی‌چیه عزیز؛ همین‌طوره که می‌گی. ما اصلا خام فروش به دنیا اومدیم؛ باستانی پاریزی هم، برای خودش گفته صنایع پایین دستی مس باید راه بیفته! اتفاقا نسیه هم می‌دیم؛ پای مشتری هم صبر می‌کنیم تا با مس‌های ما، دست به تولید انبوه این خرت‌وپرت‌ها هم بزند؛ و بیاردشان در بازارهای ما آن‌ها رابفروشد. البته پولش که نقد شد؛ سودش را ور می‌‌دارد؛ بعد بدهی‌ا‌ش را می‌دهد!»

 همراهم که دید حسابی اوقاتم تلخ شده گفت: «خوب که چی؟ چرا ناراحت می‌شی، مگه خام فروشی کم درآمد داره؟!»

انتشار یافته در هفته نامه استقامت

مجلس پرسه در فیس بوک!

باورم نمی‌شد، چیزی که روی صفحه‌ی فیس‌بوک‌ می‌بینم، واقعیت داره؛ اما اون زیرتر، دیدم یکی از دوستان، به حسام تسلیت گفته است. مطمئن شدم خبری شده. رقعه را با دقت بیشتری خواندم؛ «  پدر گرامی حسام فروزان به رحمت ایزدی پیوسته؛ ومجلس ترحیم آن مرحوم در... برگزارمی‌شود»؛ و حالا حسام بعد از چند روز غیبت در اینترنت، آمده تا با نصب این رقعه، اندوهش را با دوستانش به اشتراک بگذارد. دوستان هم یکی یکی از راه می‌رسند و هر کدام یک "لایک" کلیک می‌کنند ویا آن‌ها که نزدیک‌ترند یک دیدگاهی می‌گذارند تا به حسام عزیز، دل‌داری و تسلیتی گفته باشند.

یادمه زمانی که با حسام در "بام کویر" بودیم، به او می‌گفتیم:« رییس اینترنت!»؛ او دائما مشغول بود یا به وبگردی، یا به دانلود. و لابد اجازه نمی‌داد شارژ اینترنت بی‌خودی هدر بره! تا مشکلی پیش می‌آمد دست به دامن او می‌شدیم، و او هم با آن لبخند همیشگی‌اش استقبال می‌کرد؛ ویروس‌ها را فراری می‌داد و اینترنت رام او می‌شد.

البته آقا حسام حالا توی تهران؛ کلی برو بیا دارد. هر نشریه‌ی دندان‌گیری در میاد یا خبرهایش را دارد یا خودش وسطای آن معرکه دارد یه کارهایی می‌کند!

این اشارات را گفتم تا به رسم به این نکته‌ که، چه کسی فکرش را می‌کرد روزی بشود توی فیس بوک به مجلس پرسه رفت؟ صاحب عزا آنلاین دم در ورودی بایستد و مراقب اهل مجلس باشد؛ و ای بسا روزی بشود وسط این تسلیت گفتن‌ها، کاری کرد تا صوت عبدالباسط  وقتی اذاالشمس‌وکورت را می‌خواند، شنید. 

گندم بریان در زمستان

با چند نفراز دوستان جغرافی‌دان رفته بودم شهداد؛ برای دیدن گندم بریان. از روزی که دوست خوبم عباس تقی‌زاده حرف گندم بریان را زد و ما در بام کویر اولین گزارش او را به ثبت دادیم؛ چند سالی می‌گذرد. هوس روزی که پای برهنه‌ام را روی این تابه‌ی گداخته بگذارم در من تازه مانده بود؛ تا چند هفته قبل که همکارعزیز جغرافی‌دانم آقای جلالی‌فر مرا در جمع دوستانش به تماشای این خطه برد.

 شهدادی‌ها، خدایی‌اش سنگ تمام گذاشتند، تا توانستیم 80 کیلومتر راه وهمناک وعجیب را بی‌ترس از تشنگی و گرسنگی پشت سر بگذاریم. اما آن‌جا که رسیدیم؛ نه از تابه‌ی گداخته خبری بود و نه هیچ حسی که در گزارش تقی‌زاده وعده‌اش آمده بود. البته او در اوج تابستان رفته بود و ما در شیب سرما آمده بودیم. گو این‌که قبل از ما هم این مناقشه در گرفته بود که گندم بریان؛ نقطه‌ی اوج و پایان این ماجراجویی نیست. و برای رسیدن به گرم‌ترین نقطه‌ی زمین 80 کیلومتر دیگر باید راه را کوبید. و لابد دوستانی که هنوز به معجزه‌ی گندم بریان ارادت بیشتری دارند، به این تردیدها پاسخ می‌دهند. و دیگر اهمیتی ندارد آقای اینانلو از قاب رسانه‌ی ملی ما را به تماشای گرم‌ترین نقطه‌ی زمین دعوت کند؛ جایی که بزعم او هنوز کسی پایش به آن‌جا نرسیده است!

ظهر روز سی‌ام آذر ماه رسیدیم درست بالای بام گندم بریان. باد خنکی می‌وزید، و هوا به شدت لطیف و فرحناک بود. به شوخی گفتم برای حضور در گرم‌ترین نقطه‌ی زمین هم باید سعادتی نصیبت بشود تا لذتی ببری؛ و گرنه گندم بریان هم برایت می‌شود، بهشت‌برین! و شده بود.

 زیر پای‌مان رود شور خودنمایی می‌کرد؛ با چه زیبایی، آرام لم داده بود زیر یک تورسفید؛ و لبخند می‌زد. و بهت‌ام زده بود که این آب چگونه با این صلابت هنوز جاری است. در حالی که روستاهای مجاور، تا صدها کیلومتر دورتر، از عطش بی آبی می‌سوزند و روزی نیست که چاهی و چشمه‌ای با مردمش خداحافظی نکند.

روزنامه خوانی از کرمان تا بارسلون!

از آلودگی هوا و ترافیک تهران تا می‌توانی بد بگو. لابد این تهران بد مصب، یک مزایایی داره که گوش مردم‌اش به این حرف‌ها بدهکار نیست.  از آلودگی و ترافیک که بگذریم، به گمان من، تهرانی‌ها در همه‌ی امور خوش به‌حال‌شان می‌شود. یک مورد آن، دست‌رسی آسان به مطبوعات و کتاب و فیلم و موسیقی است.

واقعا شمای شهرستانی این اقلام را چگونه تهیه می‌کنی؟ من و شما که باصطلاح از طبقه‌ی متوسط و درس‌خونده‌ی این مملکتیم، برای خرید این اقلام چقدر باید سگ‌دو بزنیم و بعد نتونیم توی محل زندگی‌مان این مساله را حل کنیم. حالا اگر مواد مخدر بود، باز هم یه چیزی! می‌گفتیم ممنوعه‌‌ست؛ اما با این گرونی بنزین، خدا را خوش میاد از این سر شهر تا آن طرف به گازونی؛ شاید روزنامه‌ای گیر بیاری که دستکم مال ده ساعت پیش باشه؟

کرمان؛ مملکت عجیبی است، با این که توی این دو دهه جمعیت‌اش دوبرابر و تعداد با سواد‌هاش هم چند برابر شده اما مراکز فروش اقلام فرهنگی؛ و به خصوص دکه‌های مطبوعاتی آن، سال به سال، باید گفت دریغ از پارسال!  حالا خوبه، این‌جا مرکز استانه؛ و ظاهرا همه‌چیزش رو به راهه؛ امان از شهرهای کوچک‌تر و دور افتاده‌‌ی این ملک پهناور!

چه‌میدونم؛ ما که توش موندیم. بابا؛ تحلیل‌گری، بسم‌الله! این معادله‌ی چند مجهولی را  شما حل کن و سر آخر به من بگو در این شهر نیم میلیونی ما؛ خوبه چند تا دکه‌ی مطبوعاتی داشته باشیم؟ به پراکندگی درست و درمان آن‌ها هم فعلا کاری نداشته باش! یه گشتی بزن؛ ببین این دکه‌ها توی این چند سال، چند بار دست به دست شدن، و چند بار تعطیل و دوباره بازگشایی شدن!

حالا هم یه دقیقه حوصله کن، و یه بند از گزارش خیابان‌ گردی‌های ضابطیان را در بارسلون اسپانیا بخوان، تا دست‌گیرت بشه که ما چقدر اهل فرهنگیم، و آن‌هایی که ما همیشه فرهنگ را توی سرشان می‌زنیم، چه اندازه با مطبوعات و اقلام فرهنگی‌شان دم‌خورند، و برای آن مایه می‌ذارند؛ می‌گویی نه؛ بخوان: « در حاشیه‌ی یکی از میدان‌های اصلی شهر یک فروشگاه بزرگ روزنامه فروشی قرار دارد. البته فروشگاه‌های روزنامه فروشی در این‌جا، تنها برای فروش نشریات نیستند، بلکه اجناسی چون کارت پستال، اشیای مورد علاقه‌ی توریست‌ها، انواع سیگار و نوشیدنی، اسباب بازی‌های کودکانه و خرت و پرت‌های معمول را هم به فروش می‌رسانند. اما مهمترین حسن‌شان این است که می‌توانید ساعت‌ها در آن چرخ بزنید و نشریات مورد علاقه‌تان را زیر و رو کنید، بدون این‌که کسی با صدای نخراشیده‌ای بگوید: ورق نزن، بذار سر جاش ».

حاشیه‌ای بر یک گفت‌وگوی مطبوعاتی!

 چند روز پیش‌، با یک مدعی که آمده بود دفتر نشریه، تا به قول خودش حرف‌های مهمی بزند، گفت‌وگویی انجام دادم. در حاشیه‌ی گپ و گفت، این نکات قابل تامل را یادداشت کردم.

او: «می‌خوام مصاحبه کنم».

من: «به روی چشم!»

او: «قول می‌دم، روزنامه‌‌تان خوب فروش کند؛ آخه حرف‌های مهمی دارم».

مصاحبه شروع می‌شود:

من: از حوزه ی کاری شما هیچ خبر درستی منتشر نمی شود، چرا؟

 او: « تشکر می‌کنم از مسوولان...»

من: « اما چند دقیقه پیش، چیز دیگری می‌گفتید!»

او: « بد می‌کنم صفحه‌ی شما را پر می‌کنم؟»

من: « اما اگر مطلب خواندنی نباشد، به زیان نشریه است».

او: « در 6 ماه گذشته، به اندازه‌ی 6 سال کار کرده‌ام...»

من: « با چالش‌هایی هم روبه رو شدید؟»

او: « بله؛ البته؛ اما باید این ضبط را خاموش کنید، تا مشکلاتم را بگویم!»

من: « اما حرف‌هایی که قابل انتشارنیست، به چه درد ما می‌خورد؟»

او: « از من نشنیده بگیرین، اما از قول خودتان بنویسید!»

من: « اما شما گفتید مایلید مصاحبه کنید و حرف‌های مهمی دارید».

او: « البته که گفتم؛ اما نمی‌خوام دشمن‌ تراشی کنم. شما، ماشاالله، قلم‌تان خوب و جرات‌تان هم زیاد است. یه جوری مطلب را بنویسید که درد سر نشه!»

من: « حرف دیگری مانده؟»

او: « بله؛ در آینده می‌خواهم کارهای مهمی انجام دهم. و ...  و تشکر و قدردانی می‌کنم از ....»

گزارش مصاحبه:

مدعی گفت: «حرف‌های مهمی دارم...». او افزود: «تشکر و تقدیر می‌کنم از...». او خاطر نشان کرد: «قصد رنجاندن کسی را ندارم... ». او اذعان کرد: «خیلی زیاد کار می‌کنم... ». او وعده داد: «برنامه‌ها و طرح‌های مهمی برای آینده دارم...». او اظهار داشت: «تقدیر و تشکر می‌کنم از...».

مطبوعات بدون خانه‌

پیدایش خانه‌های مطبوعات استانی در دولت خاتمی؛ پس از آن روی داد که این دولت با رویکرد حمایت از نهادهای مدنی و توسعه‌ی مطبوعات محلی در صدد تاسیس کانون‌های روزنامه‌نگاری در استان‌ها بر آمد. و شاهد بودیم که بیشتر استان‌ها صاحب، این تشکل صنفی، مدنی و نسبتا غیر دولتی شدند. اما این خانه‌ها آن‌طور که انتظار می‌رفت ریشه نزدند. چرایی آن، بماند برای بعد.

اما با گذشت یک‌دهه از فعالیت کج‌دار و مریز این خانه‌ها؛ سال گذشته شاهد ظهور یک تشکل جدید با عنوان "خانه مطبوعات ایران" بودیم، که با چراغ سبز دولت، وارد صحنه شد؛ با این انگیزه که میان خانه‌های استان‌ها نوعی ارتباط و همگرایی ایجاد کند. و طلیعه‌ی خوبی داشت، از آن نظر که خانه‌های استانی به یک حمایت همدلانه و تبادل تجربه نیاز دارند. با این وجود،  بجز انتخابات بندر‌عباس که در آن‌جا روسای خانه‌های مطبوعات سراسر کشور جمع شدند، و از کرمان، آقای احمد یوسف زاده‌ عزیز به عنوان نماینده در این نشست شرکت کرد؛ دیگر خبری از این خانه نشد که نشد؛ تاچند روز پیش.

 منشی این خانه‌ی جدید تماس گرفت، و خواست مدارک اعضای هیات مدیره خانه‌ مطبوعات کرمان را برایشان ارسال کنم. راستش از این تماس خیلی تعجب کردم؛ گفتم: «اگر جسارت نمی‌شه به دوستان خانه‌ی ایران بفرمایید، خدا کند اطلاعات شما در مورد بقیه‌ی خانه‌های استانی، همین مقدار دم دستی نباشد. شما واقعا نمی‌دانید که ما یک‌سالی است فعالیتی نداریم، و این خانه تعطیل شده است؛ اگر این‌طور است، پس دیگر از مسوولان دولتی گلایه‌ نکنیم؟»

 اشاره‌ی من به مسوولان از آن بابت بود که در ما‌ه‌های گذشته، هر وقت برای مقامات ارشاد پا داده است گفته‌اند، در همه‌ی استان‌ها خانه‌های مطبوعات فعال است! مسلما، مسوولان مایلند بگویند، همه چیز درست و به قاعده است،  و این نوع سخن گفتن البته، قابل درک است؛ اما از یک نهاد صنفی که بنای تاسیس آن بر توسعه‌ی صنف است، توقع می‌رود این چنین از زیرمجموعه‌ی خود بی اطلاع نباشد.

قصد ندارم این بحث را ادامه دهم؛ بخصوص نگران این هستم که حاشیه‌های این موضوع، مرا به سمت طرح این پرسش ببرد که « اساسا خانه مطبوعات ایران چرا تشکیل شد؛ و دوستانی که یک سال پیش در بندر عباس جمع شدند و انتخابات راه انداختند تا این نهاد را فعال کنند؛ چرا به همان انتخابات و تقسیم پست بسنده کردند و هیچ خبری از خودشان و برنامه‌هایشان نمی‌دهند؟»

مجموعه قصه‌ی "آل" در راه کتاب‌فروشی‌ها

مهدي محبي‌كرماني، پس از چهار دهه سکوت در حوزه‌ی نشر، امسال بازگشت قابل تحسینی به خود اختصاص داد. رونمایی مجموعه داستان طنز "کت زوک"، که ماه گذشته رخ داد و استقبال خوبی که از آن شد بیانگراین وضعیت بود.

در همین حال، خبر می‌رسد، او مجموعه داستان ديگري از او با عنوان "آل" در دست انتشار دارد که به زودی روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها قرار می‌گیرد.

به گزارش ايبنا، محبی کرمانی بخشي از اين قصه‌ها را در سال‌هاي دهه‌ی 50 و تعدادي را در سال‌هاي اخير نوشته و نشر آموت آن را منتشر می‌کند.

 این نویسنده‌ی کرمانی در باره‌ی اثر تازه‌اش "آل" توضیح داد: «علت اين توقف زماني به فشردگي كاري‌ام در دو دهه‌ی 60 و 70 بازمي‌گردد كه رابطه‌ی من را حداقل با خودم قطع كرد».

وي نوشتن اغلب قصه‌هاي اين كتاب را با ماجرا يا واقعه‌اي در زندگي‌اش مرتبط دانست و گفت: برخي از قصه‌هاي اين مجموعه، به تعلق خاطر من با اتفاق يا موضوعي خاص مربوط است. مثلا داستان «بچه دزد» را سال 53 و زماني كه افسر وظيفه بودم، نوشتم. اين داستان درباره‌ی نوعي ويراني وسيع در بم بود و جالب است كه وقتي بعد از زلزله به بم رفتم، فضاها و مناظري كه ديدم، داستاني را كه نوشته بودم برايم تداعي كرد.

محبی که بجز قصه نویسی، تجربه‌های خوبی در زمینه‌ی شعر دارد افزود: به گفته‌ی دوستم محمد شريفي خالق باغ اناری، «شايد وجه تمايز قصه‌هاي جديدتربا داستان‌های قديمي در اين باشد كه در كارهاي تازه‌تر وجه شاعرانگي نمود پررنگ‌تري يافته است؛ ‌در حالي كه فضاي روايتي داستان‌ها تغييري نكرده است».

ازمهدي محبي، در دهه‌ی پنجاه، دو مجموعه شعر با نام‌هاي «صبح نارنجستان» و «سرود سرد گلايه» منتشر شده است، که هر دو از استعداد شاعری او در چهل سال قبل خبر می‌دهند.

برای مهدی محبی که در سال‌های اخیر،علاوه بر حضور فعال در حوزه‌ی شعر و داستان و طنز، در زمینه‌ی روزنامه نگاری نیز تجربه‌های سنگین و موفقی را از سر گذرانده، موفقیت بیشتری آرزو می‌کنم، و دوستانه‌تر به ایشان می‌گویم: « مهدی جان، تبریک!»

والنتاین ایرانی ممنوع!

اگر کسی بگوید ایرانی‌ها در گذشته، هر روز را به مناسبتی جشن می‌گرفته‌اند؛ گمان می‌کنم حرف بی‌ربطی نزده است! اگر برایتان دست داد؛ یک‌بار کتاب "جشن‌های ایران باستان"، تالیف "هاشم رضی" را ورقی بزنید تا بدانید چه می‌گویم. اما از این همه جشن، که به سیاق آن روزگاران، به نوعی با کسب وکار و زندگی مردم مربوط بوده‌اند، چه بر جای مانده است؟ 

چند سال پیش؛ در یکی از خیابان‌های پر رفت و آمد کرمان؛ و در یک شب سرد زمستانی؛ غوغایی بر پا بود! از در و دیوار مغازه‌ها کاغذ رنگی آویزان بود؛ جوان‌ها- دختر و پسر - برای خرید هدیه و شمع و گل و کاغذ رنگی، آمده بودند و از سر و کول هم بالا می‌رفتند.

من: چه خبر شده؟  

او: روز والنتاین است!

من: چی؟!

 او: والنتاین! شنیدی؟ واااالنننن تااااین!

من: خوب؛ والنتاین، چی هست؟

  او: والنتاین یک جشن فرنگی است؛ ایرانی‌ها هم داشته‌اند؛ به آن می‌گفته‌اند روز عشاق! چه می‌دانم؛ اسپندارمذ!

 و امسال؛ چهل روز مانده به آن شب سرد زمستانی؛ دارم خبرها را مرور می‌کنم. خبرگزاری ایلنا: اتحادیه صنف چاپخانه‌داران بخشنامه‌ صادر کرده؛ چاپ و نشر هرگونه کالای تبلیغاتی به مناسبت روز والنتاین را ممنوع اعلام کرد!

 مخالفت با یک رسم؛ یا فروش یک کالای غربی، برایم تازگی ندارد؛ اما ربط آن را با اتحادیه‌ی چاپخانه‌داران درک نمی‌کنم. مگر ما نهادهای مرجع فرهنگی نداریم، که یک نهاد صنفی، فنی و اجرایی برای رویارویی با یک مساله‌ی فرهنگی بخشنامه می‌دهد؟

اما نهادهای فرهنگی، در این چند سال برای رویارویی با این پدیده‌ی فرهنگی و وارداتی چه کرده‌اند؟ هر سال که موج والنتاین راه می‌افتد، تبلیغات داخلی ما را به سمت و سوهای نامعلومی می‌برد. لطفا پرونده‌ی موضوع را نگاهی بیاندازید! بعد به اتحادیه‌ی چاپخانه‌داران بگویید بخشنامه صادر کند. طوفان پیامک‌هایی که  هر سال والنتاین را "اسپندارمذ" ایرانی و روز عشق و دوستی معرفی می‌کند؛ چنان شدید می‌وزد که گویی این فرنگی‌ها هستند که از ما یاد گرفته‌اند. اما، ما به عنوان یک نهاد فرهنگی در این چند سال، برای رویارویی با چنین گرایشاتی چه کرده‌ایم؟ برای شادی خانواده‌ها و جوانان‌مان چه پیشنهاد بهتری ارائه داده‌ایم؟

امسال، اتحادیه‌ پیش‌دستی کرد، و این روز را پیش از موعد یادآوری نمود! من هم فرصتی کردم تا سری به دهخدا بزنم و ببینم این فرزانه‌ی ارجمند که معانی واژگانش، قطعا هیچ دخلی به سیاست‌های روزمره‌ی ما ندارد، چه نوشته است.

مسلما دهخدا به والنتاین کاری ندارد؛ اما شرحی که او از اسپندارمذ، داده، و البته درست ده روز بعد از والنتاین معرفی کرده، چنان شیرینی عشق و دوستی را در وجودت به سیلان در می‌آورد که هوش از سرت می‌پرد و بی‌اختیار ناچار می‌شوی تا به عنوان یک ایرانی پاک‌دل، به احترام نیاکانت به پا خیزی و کلاه از سر برداری!

رونمایی مجازی رباعیات فکری

میرافضلی عزیز؛ لحظه‌ی برگشتمان از سرچشمه، آمده بود کنار ماشین، تا "رباعیات فکری مشهدی" را که تازه ازچاپ در آمده بود، بدرقه‌ی راهمان کند. نشست ششم "یک مولف یک کتاب"، به من خیلی چسبید؛ اگرچه آخر سر کم مانده بود اوقات صمدانی عزیز حسابی بی‌ریخت شود؛ و این هم ازمضرات جامعه‌ی بدون دیالوگ است. عادت کرده ایم هرکس جدل کرد یا به ابروی ما اشاره نمود، فورا نیت‌خوانی کنیم، که لابد غرضی در کار اوست. و خسته می‌شویم از این همه بردباری خودمان!

 کتاب را در همان تاریک روشنای راه کرمان باز کردم؛ آمد: « از بهرهلال عید، آن مه نا گاه / بر بام دوید و کرد هر گوشه نگاه – هرکس که بدید، گفت: سبحان الله / خورشید بر آمده ست و می جوید ماه ». واقعا چه حالی داشته است این سید محمد جامه باف متخلص به "فکری"!  و حالا با گذشت چهار قرن، مقدمه‌‌ی این کتاب و انتخاب پاکیزه‌ی سید علی میرافضلی، انگار دوباره او متولد شده است.

"سید" به گمانم تا کنون 9 جلد کتاب انتشار داده است. حساب مقالات، طنزها و اشعاری را که هنوز به چاپ نرسانده، جدا کرده‌ام. خودش می گوید؛ شعر در راس امور است، اما طنزها و پژوهش‌های او هیچ کم ندارند. خیام شناسی‌های او و پژوهش در احوال شاعران قدیم کرمان موید این نکته و نیز تواضع مثال زدنی ‌اوست.

میرافضلی در مقدمه‌ی مبسوط و بخش نسخه شناسی به خوبی از عهده‌ی معرفی "فکری مشهدی" بر آمده است. کنکاش او در رباعیات سرگردان و رباعیاتی که از فکری بوده اما به دیگران نسبت داده‌اند و کارهایی که از او مانده ولی به نام دیگران ثبت شده؛ و مهر کردن 352 رباعی به نام "فکری"، به گمان من، همان هنری است، که میرافضلی به طور رشک بر انگیزی از آن بهره‌مند بوده و او را متمایز کرده است

کتاب، به لحاظ فنی و هم از نظر گرافیک و چاپ تمیز از کار در آمده و از ناشر معتبر آن، "کتابخانه مجلس" هم، جز این انتظار نمی‌رود.

در انتهای این وجیزه،  و برای رونمایی از چهره‌ی یک شاعر مشهدی که، با تلاش یک پژوهشگر کرمانی به حیات ادبی کشورمان بازگشته، دو رباعی از او برگزیده‌ام، تا باهم بخوانیم:

« زاهد! می صاف ارغوانی به کف آر/ سرمایه‌ی عمر جاودانی به کف آر- دایم به کفت رشته‌ی تسبیح چه سود؟ / سر رشته‌ی عشق اگر توانی به کف آر»

و این رباعی: « زلف تو به هر موی دلی کرده به بند /  خال رخ تو بر آتش افکنده سپند - چشم تو رمیده چون غزال از مردم / ابروی کج تو بر وی افکنده کمند ».

عادت‌های غریب

گفت: تلخ می‌نویسی؛ و درهرمطلبی روی یک مساله انگشت می‌گذاری.

 گفتم: مساله هستند یا خواب و خیال‌های من‌اند؟

به سیاق عادت دارم خبرخوانی می‌کنم؛ دنیایی پر از خبرهای تلخ، اما واقعی!

معاون فرماندار یکی از شهرهای خراسان گفته: برای ذبح دام‌های سنگین، دستگاه شوکر نداریم؛ به جای آن، از روش تصادف ساختگی استفاده می‌کنیم!

واقعا اگر این دام‌ها زبان باز می‌کردند، ازاین رفتار ما با خودشان چه درد دلی می‌کردند؟

سال‌ها پیش، تماشای فیلم "لوک" اثر محمد اسلامی عزیز؛ حسی به من داد که هنوزدرمن نمرده است. لوک را با چه تشریفاتی به کشتارگاه بردند؛ قصابان، با دشنه‌ی بلندی بر کف، او را دوره کردند. مگر فواره‌های خون و رقص افتادن این زبان بسته، تماشا دارد؟

عادت‌های غریبی داریم. با لذتی که ازسفره‌های چرب می‌بریم، تلخی حادثه را فراموش می‌کنیم!

مهاجرت سازهای کرمانی به تهران!

چند ساعت پس از نوشتن پست قبلی، در باره‌ی تعطیلی موزه‌ی صنعتی در تهران؛ متوجه شدم، "فواد توحیدی"، پژوهشگر موسیقی در کرمان، با دل‌خوری از تعطیلی موزه‌ی ساز کرمان خبر داده و به "فارس" گفته، قصد دارد سازهایی را که به این موزه هدیه داده است، به تهران منتقل کند!

این کارشناس و مدرس موسیقی در ادامه می‌گوید: بواسطه‌ی روي هم قرار گرفتن سازها در انبار موزه، پوست برخي از آن‌ها پاره و بعضي خراب شده‌اند. و مسئولان به بهانه‌ی خراب شدن دزد گيرهاي موزه، درها را بسته‌ و هيچ اقدامي انجام نمي‌دهند.

هنوز ذهنم را از ماجرای غم انگیز موزه صنعتی، خلاص نکرده‌ بودم، که  این مصاحبه‌، حالم را به کلی بدتر کرد. با خودم می‌گویم، گیرم که مساله‌ی موزه صنعتی، با همه‌ی مشکلات حقوقی و مدعیانی که دارد به راحتی قابل حل نیست؛ و مسوولان کرمانی هم دست‌شان بسته باشد؛ اما مساله‌ی موزه‌ی ساز، واقعا چه دلیلی دارد؟ به جز این است که این مشکل، به خاطر یک تنبلی و بی حسی مزمن فرهنگی پدید آمده است؟

به خاطر دارم چندی قبل، دوست ارجمندم اقای "مهدی محبی" می‌گفت؛ علی خسروی گرافیست و نقاش صاحب نام کرمانی، با او درد دل کرده است؛ « نسخه‌ی اصل تصویرهای کتاب او با عنوان "نقشی به یاد"، که مجموعه‌ای کامل از تصویر هنرمندان موسیقی ایران است، و پس از چاپ، مورد استقبال فراوان قرار گرفت»، از روی محبتی که به کرمان داشته، به موزه‌ی ساز کرمان اهداء می‌کند؛ و قرار بوده مسوولان میراث فرهنگی، نسخه‌های اصل نقاشی‌های این کتاب را در تهران تحویل بگیرند، قاب کنند، و در موزه‌ی ساز کرمان به نمایش بگذارند.

به قرار اطلاع؛ همین یک قلم کار ساده، یعنی تحویل گرفتن نسخه‌های اصلی تصویرهای کتاب و قاب کردن آن‌ها  برای نمایش، تا امروز عجالتا چهار سال به طول انجامیده است! 

موزه‌ی صنعتی اصلا چی هست؟

موزه‌ی صنعتی در تهران، برای دومین بار، ظرف امسال تعطیل شد. انتشار این خبر، مثل دفعه‌ی قبل، آه و فغان رسانه‌های محلی کرمان را درپی داشت. مجموعا می‌گویند:«هیچ کس به فکر هنرمندان و هنر کرمان نیست».

علی اکبرصنعتی، کرمانی بوده است، قبول؛ اما هنر او چه مقدار کرمانی بوده، جای حرف و حدیث دارد و باید این مساله را به اهلش واگذار کرد. اما روی‌هم‌رفته، اعتراض به جایی است. ولو این که این پیگیری به صورت شکلی و قشری صورت ‌گیرد. به نطر من اما، همه‌ی ماجرا این نیست! چرا وقتی موزه دایر است، حاضر نمی شویم برویم و ببینیم این موزه‌ی اصلا چی هست و کجاست؟

گمان نمی کنم کسی آوازه‌ی میدان توپخانه را نشنیده باشد. آلودگی بصری و صوتی این محل، چندش آوراست. همهمه‌ی دست‌فروشان ما را تا عمق موزه می‌برد. ملتی هستیم تا راه می رویم، گویی قرار است عمر نوح بکنیم، و تا کرکره‌ی کارگاهمان بالاست؛ انگار نه انگار! که مرگی هم در کار است؟

و حالا این بنا، به آخر خط رسیده است. اگر به عنوان یک کرمانی دلمان می سوزد، چرا فرصت سوزی می کنیم و یادمان می رود دفعه‌ی پیش که ماجرای تعطیلی موزه پیش آمد، شورای شهر چه رگ گردنی نشان داد. تصورمان این شد، این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. حتما مسوولان کرمانی، با چانه زنی طرف تهرانی را رام می‌کند، تا مجسمه‌ها به سوی کرمان بار بزنند.

 در آن زمان، کسی نپرسید؛ گیرم مجسمه‌ها به کرمان رسید و همه هم سالم ‌رسیدند؛ خوب؛ کجا باید جایشان داد و مگر جایی داریم؟ که اگر داشتیم این همه تابلوی ارزشمند در انبار موزه‌ی صنعتی در کرمان خاک نمی‌خورد؛ می خورد؟

راستی چرا به جای آه و ناله و هیاهو، حوصله نداریم پرونده‌ی این موضوع را درست و درمان باز کنیم؛ اگر واقعا به علی اکبر صنعتی و آثار او علاقه‌مندیم؟

پزشک تیم بر بالین روابط عمومی

روز گذشته یک اتفاق نادر در فوتبال کرمان رخ داد، که مرا، و گمان می‌کنم خیلی‌های دیگر را، در بهت فرو برد.

دکتر افشین اسدی پزشک تیم صنعت مس، با حفظ سمت، مدیر روابط عمومی باشگاه مس کرمان شد تا برای اولین بار، روابط عمومی یک باشگاه ورزشی، از یک کارشناس ممتاز رسانه، روزنامه‌نگار با تجربه و منتقد تیزبین و خوش‌قلم بهره ببرد.

اسدی سال‌ها پیش از حضور در مطبوعات کرمان، توانسته بود تجربه‌ی خوبی را در نوشتن و روزنامه‌نگاری از سر بگذراند؛ اما او در کرمان با ستون فراموش‌خانه در نشریه‌ی بام کویر شناخته شد. و پس از  یک گفت وگوی  پنج ساعته و افشاگرانه با فرهاد کاظمی، و تیتر جذاب "فرهاد کشون" روزهای اوج‌اش را در مطبوعات کرمان رقم زد.

اسدی روزنامه‌نگار صاحب سبکی است، و این ویژگی، به ویژه در یادداشت‌هایش که نوعا جان‌مایه‌ی اجتماعی دارند و با آمیزه‌ای از طنز و نگاه عرفانی و حماسی به مناسبت‌ها، جان می‌گیرند، به‌خوبی آشکار است.

در یکی دو سال اخیر، با افول بام کویر، او هم به حاشیه رفت؛ و جز در چند شماره‌ی مجله‌ی دادسن که با رویکرد پزشکی منتشرمی‌شد؛ دیگر از او خبرهای جدی در حوزه‌ی رسانه شنیده نشد.

اما حالا، دغدغه‌ی همیشگی این پزشک ورزش دوست، و عاشق توپ؛ جواب داده است و او را به وادی فوتبال کشانده تا روی توپ جادویی فوتبال بایستد، و برای آینده‌ی فوتبال کرمان توان آزمایی کند. آقای دکتر، قصد دارد طبابت‌اش را با دریچه‌ی روشنی از مهارت‌های ارتباطی و هنر رسانه، در هم بیامیزد. و البته این اتفاق نادری است، که شاید از عهده‌ی کسی جز او بر نیاید.

به افشین اسدی که قطعا از هم اکنون باید مهیای یک برنامه‌ریزی وخانه تکانی بزرگ باشد، پیشاپیش خسته نباشید می‌گویم و روزهای خوبی را برای او و فوتبال کرمان آرزو می‌کنم. 

لبخند معاون جدید مطبوعاتی ارشاد

هنوز "محمدعلی رامین" پایش را از در وزارت ارشاد بیرون نگذاشته بود که معاون جدید مطبوعاتی موقع ورودش لبخندی را به مطبوعاتی‌ها نشان داد. این را از آن جهت می‌گویم که در خبرها خواندم؛ هفته‌ی گذشته مدیر کل مطبوعات وزارت ارشاد گفته: «انتشارهرگونه نشریه به صورت آگهی‌نامه ممنوع و غیرمجاز است». احسان قاضی‌زاده همچنین گفته: «براساس شیوه‌نامه‌ی جدیدی که در این اداره کل تهیه و تدوین شده، تمام مدیران مسوول آگهی‌نامه‌هایی که منتشر شوند به دادسرا معرفی خواهند شد». هورا! شما این دو رویداد را کنار هم بگذارید، بعد بگویید چه برداشتی دارید؟   

ممنوعیت آگهی‌نامه، خبر مسرت بخشی است؛ و برای کمک به مطبوعات گامی به پیش است. البته با شنیدن این خبر نباید از خوش‌حالی پس بیافتیم. چون مشکل آگهی‌های مطبوعات  قصه‌ی دور و درازی دارد، که یک قلم آن را همین امسال در جریان چاپ انحصاری آگهی‌های دولتی در روزنامه‌ی ایران شاهد بودیم.

نکته‌ی دیگر این رویداد را ایضا خلاصه بگویم؛ باید منتظر ماند و دید آیا این دستور اجرا هم می‌شود یا نه؟ یا اگر اجرا شد، مدیران ارشاد در اقصی نقاط این ملک پهناور، با کدام رویکرد و تفسیر آن را عملیاتی خواهند کرد؟ چون بعید نیست از همین فردا مدیران موسسات آگهی‌نامه‌ها دوره بیافتند و بروند سراغ نشریات نیمه تعطیل و کم‌جان- که کم هم نیستند- تا لگوی‌شان را بخرند و یا اجاره کنند. و محترمانه فرموده‌ی آقای مدیر کل را دور بزنند!

تجربه هم نشان داده در این مملکت، کسانی که فکر می‌کنند،«از این ستون تا آن ستون فرج است»؛ اتفاقا درست از کار در می‌آید. خدا را چه دیدی، شاید تا چند ماه دیگر زد و آقای قاضی‌زاده برکنار شد. آن وقت روز از نو، روزی از نو؛ و مگر غیر از این است؟ چه کسی گفته مدیر کل بعدی همین رویه را دنبال می‌کند؟ اگر از من بپرسید می‌گویم ممکن است آقای قاضی زاده خودشان هم بر این نظر تازه‌شان استوار نایستند. اگر نظر امروز ایشان قائم به قانون است، چرا در این چند سال هیچ کس به فکر تعطیلی این آگهی نامه‌ها نیفتاد؟ و مگر مطبوعاتی‌ها، کم به این رویه معترض بودند؟

با این وجود، حالا که قرار است برای اهالی مطبوعات کاری بشود، بنده هم نفوس بد نمی‌زنم. ازاین دستور مدیر کل با خوش‌دلی تمام جانب‌داری می‌کنیم؛ البته به شرطی که مدیران استانی و شهرستانی ارشاد توجیه شوند، و به بهانه‌ی کمک به ایجاد اشتغال؛ یا هر بهانه‌ی دیگر، چشمان خود را بر روی این گونه فعالیت‌های به ظاهر مطبوعاتی نخوابانند.

مشتری مداری خودروسازهای ما

شاید برای شما هم پیش آمده باشد، اتوموبیلی را تحویل گرفته‌اید، هنوز به خانه نرسیده، دچار نقص فنی ‌شود؛ و مجبور شوید یک‌راست بروید سراغ نماینده‌ی فروش و اعتراض کنید که: «ای بابا! این چه وضعشه؟»

روز گذشته، یکی از همکارانم که از وضع ماشین‌اش به تنگ آمده بود، گفت: « یک ماه است، 206 صندوق‌داری از کمپانی گرفته‌ام، اما تا بحال دوبار بخاطر روغن‌ریزی به تعمیرگاه برده‌ام! »

حتما ماجرای پژوهای 405 که دو سال پیش، آتش می‌گرفتند و آن همه کشته دادند، یادتان هست؟ از قصه‌ی طولانی آن‌ها می‌گذرم. اما حوادث خونین کامیون‌های هوو در چند ماه اخیر، هنوز گرم و تازه است؛ و کسی هم حاضر نیست مسوولیت آن را بپذیرد!

من، این بی‌مبالاتی‌ را به حساب فهم تولیدکننده‌ی داخلی از مشتری مداری می‌گذارم و ایضا مروت و کاربلدی سازمان‌های حمایت از مصرف‌کننده! و مگر چیز بیشتری می‌شود به آقایان گفت؛ که اگر می‌شد لابد به این درجه از بی‌باکی نمی‌رسیدند؛ می‌رسیدند؟

با همه‌ی این‌ها، در پاسخ همکارم  ترجیح دادم سکوت کنم. اما امروز که خبرها را می‌خواندم، خبری وارونه؛ آه از نهادم برآورد و بغض‌ام را ترکاند. شاید هم زیادی نازک نارنجی شده‌ام! شما هم بخوانید: «جنرال موتورز که طي هفته جاري فراخوان جمع آوري 100 هزار دستگاه از خودروهاي خود را به دليل نقص در کمربند ايمني اعلام کرده بود، بار ديگر همين تعداد خودرو را به دليل نقص در کيسه هوا جمع آوري مي‌کند.

به گزارش اداره ملي امنيت ترافيک آمريکا کيسه‌هاي هوا در برخي مدل‌هاي کاديلاک در زمان تصادف باز نمي‌شوند و محور چرخ عقب در برخي مدل‌هاي باري جنرال موتورز قفل مي‌شود که منجر به وقوع تصادف خواهد شد.

این خودروساز قصد دارد در اقدامي جداگانه يک هزار و 262 دستگاه خوروي باري و شاسي بلند از مدل‌هاي سال 2011 را براي جايگزين کردن محور چرخ عقب جمع آوري کند».

حالا تا می‌توانید تفاوت مشتری‌ مداری و رعایت حقوق شهروندی را در آن‌جا و این‌جا روی ترازوی عدالت بگذارید؛ شاهین را بپا!

ما از زلزله مهمتریم!

 زلزله‌ی نسبتا شدیدی که گمان می‌رفت فاجعه‌ی دیگری نظیر بم را، رقم بزند و شهرستان ریگان را به کلی ویران کند، دیدیم که فقط چند کشته و زخمی بیشتر نداشت. ممکن است خبر این رویداد، مرا یا تو را دچار این توهم کند که گویا داریم  پای خود را جای پای ممالک توسعه یافته می‌گذاریم؛ در برابر زلزله مقاوم شده‌ایم و دیگر قرار نیست، از زلزله بترسیم!

یادم هست؛ وقتی زلزله‌ی بم زخ داد و مشغول کفن و دفن عزیزانمان بودیم، ژاپن دچار زلزله‌ای مشابه شد؛ با این تفاوت که آن‌جا فقط چند نفر زخمی شدند! این رویداد، آن موقع به ما این درس را داد که زلزله، فارغ از این که یک واقعه‌ی طبیعی است، یک پدیده‌ی انسانی و اجتماعی  نیز هست؛ که دست بر قضا ما به این وجه آن کمتر توجه می‌کنیم.

اما زلزله‌ی ریگان نه از جنس بم بود و نه ژاپن. با آن‌که شدت تکان‌های این زلزله، در دورترین نقاط استان کرمان احساس شد، کمترین آسیب را ببار آورد. مهمترین دلیل این اتفاق عجیب آن است که  این بار زلزله‌، در یک منطقه‌ی بیابانی و بسیار کم جمعیت رخ داده است؛ با آلونک‌ها و سیاه چادرهایی که کمتر جان صاحب‌شان را تهدید می‌کنند.

عکس‌های خبری این رویداد را ملاحظه کنید. عکاسانی که به منطقه رفتند، نتوانستند عکس‌های مصیبت بار و پر کششی از این رویداد منتشرکنند.  آن‌ها خوش‌بختانه و تقریبا با دست خالی ازمنطقه برگشته‌اند.  تنها در چند مورد می‌توان به عکس‌ها خیره شد؛ زمانی که عکاس، آگاهانه با زاویه‌ی بسته‌ای، ویرانه‌‌ای را نشانه رفته‌است. و مگرهمین نبود که، عکاسان زلزله‌ی بم که شمار آن‌ها از 250  هم می‌گذشت، این بار هیچ کوله‌ای روی شانه‌های خود صاف نکردند.

با این وصف، به گمان من، عکس‌های ریگان را نباید فراموش کرد.  این عکس‌ها حرف‌هایی دارند که مسوولان و اهل نظرنباید آن‌ها را نادیده بگیرند.‌ این تصاویر از یک زلزله‌ی خاموش خبر می‌دهند. پس‌زمینه‌ی فقر و خشک‌سالی منطقه را نمی‌شود در این عکس‌ها نا دیده گرفت. آن زنی که در فضای خالی سنگ‌ها ملاقه‌ای را یافته؛ و آن حیاط‌های خالی؛ با سنگ‌هایی که از هر طرف رها شده‌اند، و کودکان و زنانی که مقابل دوربین ایستاده‌اند و به ما می‌گویند: «ما را ببینید؛ ما از زلزله مهمتریم!»؛ رویه‌ی دیگر این تصاویر است.