مرگ آسان یک دانش‌آموز

حتم دارم شما هم بارها از معلم یا مدیر مدرسه شنیده باشید: « تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر». خوب، ظاهرا امروز از چوب تر و آن ترکه‌های اناری که مرادی کرمانی شرح می‌دهد؛ و هم نسلان من در دوره‌ی کودکی طعم آن را چشیده‌اند خبری نیست. اما تنبیه بدنی گویا به هزار راه دیگر در مدرسه‌های ما رایج است. می‌گویید نه؟! به یادتان می‌آورم همین دو سال پیش که در زرند معلمی صورت یک دانش آموز را گاز گرفته بود و تا چند هفته‌ی بعد، این حادثه سوژه‌ی رسانه‌ها بود.
این خبر، آن روزها دستمایه‌ی گزارشی برای شبکه‌ی 5 کرمان شد تا سر وصدای فرهنگیان در بیاید و طومار بنویسند که بعله، در این گزارش به ما فرهنگیان توهین شده است. اما هیچ کس به صرافت این نکته نیافتاد که چرا این معلم بخت برگشته به چنین خشونت مشمئز کننده‌ای دست زده است؟ و این رفتار در کجای آموزه‌های فرهنگی و اجتماعی ما نهفته است که پس از گذشت 90 سال از ممنوعیت تنبیه بدنی، هنوز در مدارس ما نمی‌خواهیم این شیوه‌ی لعنتی را کنار بگذاریم؟ وهنوز داریم با این مساله‌ی لاینحل دست و پنجه نرم می‌کنیم.
همین چند هفته پیش، یک دوست فرهنگی با نگرانی دست‌اش را نشانم داد و گفت: «مچ دستم بدجوری درد می‌کند، دیروز محکم کوبیدم توی سر یک دانش آموز؛ دیشب از درد دست و نگرانی بابت حال دانش آموز خواب نرفتم!». با این مقدمات، حالا خبر هول‌انگیز هفته‌ی گذشته را هم بخوانید تا بدانید چرا نقد این مساله، این قدر مهم است.
ایلنا خبر داد: « دانش آموز یک مدرسه راهنمایی در نیک شهر استان سیستان و بلوچستان بر اثر تنبیه بدنی معلمش جان خود را از دست داد.
سعید پس از تنبیه از سوی معلمش به شدت دچار سردرد می شود و با وخیم شدن حالش به بیمارستانی در چابهار و پس از آن به زاهدان منتقل شده و پس از یک هفته بستری شدن در بیمارستان جان خود را از دست می‌دهد.
 این حادثه هولناک هفته گذشته در یکی از روستاهای نیک شهر واقع در استان سیستان و بلوچستان اتفاق افتاد که براثر آن معلم مدرسه راهنمایی شهید باهنر پس از آنکه دانش آموز این مدرسه به نام سعید کتاب درس خود را به همراه نداشت با عصبانیت با گوشه‌ی  کتاب بر سر این نوجوان مي‌كوبد».
همه‌ی ماجرا به همین سادگی اتفاق افتاده است. حالا که شما هم خبر خواندید، چه حسی دارید؟ عصبانی شدن مشکلی را حل می‌کند؟ به گمان من در این گونه مواقع، معلم را هم باید یک قربانی به حساب آورد. وقتی معلم تازه کار باشد؛ هیچ آموزش و تدبیری هم برای اداره‌ی کلاس بلد نباشد؛ بستر فرهنگی و اجتماعی پذیرش خشونت هم مهیا باشد؛ و در خانه و مدرسه هم به ما یاد داده‌اند که «جور استاد به ز مهر پدر»؛ پس برای این جور اتفاقات چه چیز کم داریم؟ به گمان من همه چیز برای تنبیه بدنی مهیاست؛ تنها می‌ماند شانس، که گاه یاری نمی‌کند و با یک ضربه‌ی کتاب دانش آموز می‌میرد؛ و گاه با ضربات سنگین دست معلم هم دانش‌آموز جان سالم به در می‌برد و به جای آن مچ آقا معلم، عیب‌ناک می‌شود!

سلامی چند باره

وبلاگ نویسی را به طور منطقی می‌پسندم؛ اما همیشه از انجام آن طفره می‌روم. دلیل آن‌را دقیقا نمی‌دانم. البته ضعف مهارتم در استفاده از کامپیوتر بی تاثیر نیست. اما یک ماهی است دوباره تصمیم گرفته‌ام وبلاگم را به‌روز کنم. پست ماه گذشته‌ی "آقا مجتبی" در وبلاگ "دست‌نوشته‌ها"یش در این تصمیم من بی تاثیر نیست. شما هم بخوانید تا بدانید از چه حرف می‌زنم:
« به وبلاگ اکثرا دوستان کرمانی سر که می‌زنی ناامید می‌شوی از این به روز نکردن آن‌ها و سر زدن روزانه‌ی تو ، انگار در این شهر اینترنت وجود ندارد و فضای مجازی چیزی بیگانه و بی معنی‌ست، کرمان خبر که روزگاری منبع بسیاری از رسانه‌های این شهر بود از 7/3/88 به روز نشده، یاد نوشت آخرین مطلبش متعلق به ۱۲/۱/ ۸۹ است، فواد توحیدی که تنها وبلاگ تخصص موسیقی در کرمان است از ۲۱/۵/۸۹ مطلبی ننوشته، وبلاگ دختر بابا حتی بالا هم نمی‌آید، پخ‌پخو مدت‌هاست که وعده‌ی به روز شدن وتغییرات اساسی داده، حاشیه از 5/1/89 کاملا به حاشیه رفته، حروف آخرین حرفش را در ۲۸ / ۱۲ / ۸۸ زده، پردیس گرافیک که منبع خوبی برای دوستداران نرم افزار است از ۱۴ /۲ /۸۹ به روز نشده، از  سیامول و عکس‌های جدیدش از24/5/89خبری نیست، محمد رضا هاشمی‌نژاد بعد از مدت‌ها در مرداد ماه ۸۹ آمد و رفت، گویای خموش یکسال است که به روز نمی‌کند و …. نمونه‌های بالا و بسیاری دیگر از وبلاگ‌های کرمانی آدم را پاک ناامید می‌کند، روزگاری به همت نشریه‌ی پایان هفته جشنواره‌ی وبلاگ‌های کرمانی برگزار شد که آدم را با دیدن این همه وبلاگ نویس به وجد می‌آورد، اما حالا...»
برای همین بود که این طعنه و دعوت آقا مجتبی را به فال نیک گرفتم؛ گفتم یک‌بار دیگر کرکره را بالا بزنم. خدا را چه دیدی؛ دخیل خود را ببندیم، شاید این بار ما هم جواب بگیریم، و مثل برخی از دوستان پر حال و حوصله‌، مقیم شدیم.