چند روز پیش‌، با یک مدعی که آمده بود دفتر نشریه، تا به قول خودش حرف‌های مهمی بزند، گفت‌وگویی انجام دادم. در حاشیه‌ی گپ و گفت، این نکات قابل تامل را یادداشت کردم.

او: «می‌خوام مصاحبه کنم».

من: «به روی چشم!»

او: «قول می‌دم، روزنامه‌‌تان خوب فروش کند؛ آخه حرف‌های مهمی دارم».

مصاحبه شروع می‌شود:

من: از حوزه ی کاری شما هیچ خبر درستی منتشر نمی شود، چرا؟

 او: « تشکر می‌کنم از مسوولان...»

من: « اما چند دقیقه پیش، چیز دیگری می‌گفتید!»

او: « بد می‌کنم صفحه‌ی شما را پر می‌کنم؟»

من: « اما اگر مطلب خواندنی نباشد، به زیان نشریه است».

او: « در 6 ماه گذشته، به اندازه‌ی 6 سال کار کرده‌ام...»

من: « با چالش‌هایی هم روبه رو شدید؟»

او: « بله؛ البته؛ اما باید این ضبط را خاموش کنید، تا مشکلاتم را بگویم!»

من: « اما حرف‌هایی که قابل انتشارنیست، به چه درد ما می‌خورد؟»

او: « از من نشنیده بگیرین، اما از قول خودتان بنویسید!»

من: « اما شما گفتید مایلید مصاحبه کنید و حرف‌های مهمی دارید».

او: « البته که گفتم؛ اما نمی‌خوام دشمن‌ تراشی کنم. شما، ماشاالله، قلم‌تان خوب و جرات‌تان هم زیاد است. یه جوری مطلب را بنویسید که درد سر نشه!»

من: « حرف دیگری مانده؟»

او: « بله؛ در آینده می‌خواهم کارهای مهمی انجام دهم. و ...  و تشکر و قدردانی می‌کنم از ....»

گزارش مصاحبه:

مدعی گفت: «حرف‌های مهمی دارم...». او افزود: «تشکر و تقدیر می‌کنم از...». او خاطر نشان کرد: «قصد رنجاندن کسی را ندارم... ». او اذعان کرد: «خیلی زیاد کار می‌کنم... ». او وعده داد: «برنامه‌ها و طرح‌های مهمی برای آینده دارم...». او اظهار داشت: «تقدیر و تشکر می‌کنم از...».