میوه فروشی با نوای دل‌نشین ساز!

این میوه فروش خوش ذوق عاشق موسیقی است. پای دخل مغازه‌‌اش گیتار می‌‌زند. اگر فرصتی بدست آورد، تنبک هم می‌نوازد! بارها که برای خرید به مغازه‌ی او سرزده‌ام، از این همه انرژی مثبتی که دارد حال خوشی یافته‌ام. تا مشتری میوه‌اش را انتخاب ‌کند، آقا پیمان از این درنگ کوتاه کمال بهره را می‌برد. می‌گوید: کلاس موسیقی می‌روم؛ بنابراین بهتر است تمریناتم را روزانه خوب انجام بدهم!

 

سلام به پاییز شهر سرچشمه!

امروز چند ساعتی در حال‌و هوای پرسوز پاییزی مس سرچشمه، گشت‌گذار شیرینی در این شهر داشتم. هنوز به نیمه آبان ماه هم نرسیده‌ایم! شهر سرچشمه، اما با تن‌پوش پاییزی‌ جذابش،‌ آرامش را از دل‌ها می‌رباید! 
کرمان استان عجیبی است؛ در حالی که سرما روی بوم طبیعت رنگ‌های زرد و نارنجی و قرمز می‌پاشد، در گوشه‌ی دیگری از این ملک پهناور و سرزمین جادویی، تابستان جاخوش کرده است؛ یعنی که ما در ایطو استانی داریم زندگی می‌کنیم!

غزل‌خوانی پاییز در ماهان!

ماهان تنها 30 کیلومتر با کرمان فاصله دارد؛ اما وارد این شهر که می‌شوی انگار اقلیم دیگری را تجربه می‌کنی. هوا به طور محسوسی سرد و مرطوب می‌شود. تا چشم کار می‌کند، می‌توان از سایه روشن درختان و کبودی کوه‌های پیرامون لذت برد. امروز اما با حضور معجزه‌گر پاییز، رنگ‌های جادویی پهنای زمین و آسمان را پر کرده بودند. طبیعت، مستان و غزل‌خوان شده بود. همه‌ی اطراف، یک‌پارچه تابلوی نقاشی بود. نقاش و نقش یکی؛ تماشاگر هزاران هزار ...!

 

عیادت از یک معلم فرهیخته و محبوب

دیشب به اتفاق جمعی از دوستان و همکاران سابق، از دوست و همکار ارجمندمان جناب علی حامدی عزیز که از دبیران فرهیخته و خوشنام کرمان هستند، عیادت کردم. ساعت خوشی بود. اقای حامدی تازه از بیمارستان به منزل آمده بود و خدا را شکر خوب بودند و مثل همیشه لبخند می‌زدند. او بیش از سه دهه در دبیرستان‌های کرمان جامعه شناسی تدریس کرده و با دل‌سوزی و مهربانی تحسین‌برانگیزی مسائل این گروه درسی را در سطح استان نیزدنبال می‌کند. حامدی از جمله دبیرانی است که در میان دانش آموزان از محبوبیت خوبی برخوردار است. برای سلامتی او دعا کنیم.

 

چشم‌های رنگی و زیبای پیرمرد!

گاهی هنگام عبور از خیابان نزدیک دفتر کارم او را می‌بینم. گوشه‌ای تنها نشسته است. غرق در دنیای خودش؛ یا تماشای دنیای دیگران!
چند روز پیش، وقتی از ماشین پیاده شدم، نگاه آشنایی به من کرد. لبخندی زد و از نانی که در دست داشت تعارفم کرد. گفتم: عموجان اجازه می‌دهی یک عکس یادگاری از شما داشته باشم؟ سری تکان داد و چشم به لنز دوربین دوخت. چشم‌های رنگی و زیبای پیرمرد واقعا خسته بود!