کلاس ششم ابتدایی بودم که طعم معلم خوب را چشیدم. آقای حمید حسینی مهربان و با نشاط بود و با بچه‌های کلاس رابطه‌ای خیلی صمیمی داشت؛ با من اما بیشتر. شاگرد ممتاز مدرسه بودم! اما او تنها به درس بچه‌ها اکتفا نمی‌کرد. در هر فرصتی سر کلاس، کتاب غیر درسی می‌خواند. اردوها و بازی‌های دسته جمعی برنامه‌ریزی می‌کرد. در قالب فعالیت‌های پیشاهنگی به ما آموزش تاتر می‌داد. در طول همان سال دو نمایش روی صحنه برد و من به عنوان بازیگر، هر دوبار روی صحنه رفتم. چه کیفی داشت!
وقتی سال رو به پایان بود؛ می‌دیدم آشکارا نگران من است. یک‌بار به او گفته بودم قصد دارم بعد از گرفتن تصدیق ششم ابتدایی دنبال کسب و حرفه‌ای بروم. آن زمان خانواده‌ها به ادامه‌ی تحصیل فرزندان خود علاقه‌ای نشان نمی‌دادند. تابستان که شد؛ یک روز داغ تیرماه پستچی برایم یک بسته آورد. آقای حسینی از زادگاهش شهر سوسنگرد، چهار کتاب برایم فرستاده بود. گلستان سعدی، ایین زندگی، قحطی زدگان و یک کتاب دیگر که نام آن را بخاطر ندارم. هر کدام از این چهار کتاب را چند بار خواندم. از همان تابستان علاقه‌ی عجیبی به کتاب پیدا کردم. پس از آن بود که مشتری دائمی کتاب‌فروشی شهرمان شدم که کتاب‌هایش را شبی یک ریال اجاره می‌داد. هنوز هم این عادت را دارم. هیچ شبی بدون کتاب خوابم نمی‌برد. نیمه‌ی شهریور ماه، یک روز، آقای حسینی آمد دم در خانه‌ی ما. یک بسته‌ی کتاب همراهش بود. کتاب‌های درسی سال هفتم را آورده بود. لذت دیدن کتاب‌های نو هنوز روانم را نوازش می‌دهد. موقع رفتن گفت: کارهای اولیه‌ی ثبت نام‌ات را در دبیرستان فردوسی انجام داده‌ام. خودت را برای اول مهر آماده کن! حالا که به گذشته فکر می‌کنم می‌بینم، هیچ اتفاقی به اندازه‌ی کاری که او آن روز، انجام داد، روی سرنوشت من موثر نبوده است... روانش شاد و یادش جاودانه.