نوروزکه می‌شود؛ صرف نظر از شیرینی تعطیلات، اندوهی به جانم می‌افتد، تا ناگهان میان همه‌ی شادی‌هایم ترمز را بکشم، و از خودم بپرسم برای بعد از تعطیلات چه  فکری دارم؟ این همان سوالی است که نوعا پا نمی‌دهد تا جواب سر راستی برایش داشته باشیم. به گمانم سرنوشت ما یک جوری با روایتی از یک قهرمان اسطوره‌‌ای، که به فرمان خدایان، سنگ عظیمی بر دوش گرفته بود تا به قله برساند، اما هربار که به قله می‌رسید سنگ از دستش رها می‌شد.
سال که نو می‌شود، حس غریبی پیدا می‌کنم. تصویر درهمی از آینده در ذهنم می‌نشیند. واقعا چقدر آینده ام را خودم کارگردانی می‌کنم؟ دلم را خوش کرده‌ام که بعله؛ من نویسنده‌ی کتاب خویشتنم و هکذا ؟ تازه این وضع من است؛ تکلیف دور و برم چه می‌شود؟ اوضاع روبه راه می‌شود؟ این پرسش را چند هفته مانده به نوروز، از خودم می‌پرسم، و حتم دارم شما هم از خودتان پرسیده‌اید. اگر به تجربه‌هایم تکیه کنم، پاسخ ها چنگی به دل نمی‌زند.
خدایی‌اش برای خوش‌بینی‌ دلیلی ندارم. من باب مثال؛  ازهمین حوزه‌ی مطبوعات که با آن سروکار دارم و بزعم خودم از آن سر در میارم؛ بوی خوشی به مشام نمی‌رسد. هزینه‌های تحریریه، نرم افزار، امور هنری، چاپ و توزیع، کماکان رو به بالا می‌رود. درآمد فروش  و آگهی هم که دوستان دست‌ اندر کار بهتر می‌دانند، از چه قرار است. سال به سال، صد رحمت به پارسال! با این وصف می‌شود به آینده دل خوش بود؟
 با این فکر و خیال، سال را نو کردم. حالا هم تعطیلات  رو به آخر است. ازصبح چهاردهم روزمرگی‌ها فرصت فکر کردن را نمی‌دهد. چشم بهم به مالیم هفته‌ها می‌آیند و می‌‌گذرند و به جایی که اکنون ایستاده ایم، می رسیم.
زندگی کنونی چیزی فراتر از این دغدغه‌ها دارد،که به ما نداده است؟ اگر خیال پردازی می‌کنم و بدون دلیل انتظار دارم اوضاع سامان بگیرد،  شما بگویید: کجای روایت من اشکال دارد؟  از وقتی سال نو شده، شما با  کدام فکر و خیال سرگرم شدید؟