لبخندی و اشکی بدرقه‌ی رها سازی قوچ وحشی

برای یک روزنامه نگار، مرور خبرها نوعی کسب‌ و کار است. یک اعتیاد مزمن از رنجی که می‌بریم. خبری شاد که از جنس تبلیغات نباشد، شوربختانه خیلی کم به چشم می‌آید. با این وصف، اگر درصد ناچیزی از خبرها نبود که حال آدم را خوب کند؛ حتما این جهان باید هزاران سال قبل، در غروب ابدی فرو می‌رفت...

دل‌خسته بودم؛ اما این تصویر و خبر کوتاه حالم را دگرگون کرد... پنج ماه پیش، یک قوچ وحشی که بدلیل بیماری در حال تلف شدن بوده به اداره محیط زیست کهنوج تحویل داده می‌شود. لحظه‌ی رها سازی این حیوانکی، انگار به شمایلی از عصری کهن تعلق دارد. روزگاری سپری شده که هنوز خاطره‌اش را در پستوهای ذهن داریم. در این آزادی و تنهایی، واقعا چه سحری در طبیعت نهفته است، که جز با اشک و لبخند، نمی‌توان از آن رمز گشایی کرد. قوچ وحشی آرام اما در آغوش پر مهر نگهبان و حامی خود ایستاده است. انگار با تردید به بیابان ناامن می‌اندیشد. نکند یک شکارچی ‌آن‌طرف‌تر کمین کرده باشد!

اصل خبر را که همین امروز برایم ایمیل شده است بخوانید؛ و از این همه زیبایی و مهربانی که در این حرفه موجود است لذت ببرید:

« به گزارش حجت ا‌لله مرادی رییس اداره حفاظت محیط زیست شهرستان کهنوج حدود پنج ماه پیش يك رأس قوچ وحشي در حالی‌که از وضع جسمی بسیار بدی رنج می‌برد، توسط یکی ازحامیان محیط زیست به این اداره تحویل داده شد.این جانور پس از پنج ماه تيمار و نگهداري در اداره حفاظت محیط زیست شهرستان کهنوج سلامت خود را بازیافت، و با تایید کارشناسان و اخذ نظریه و تأییدیه‌ی اداره دامپزشکی و همچنین پلاك گذاری در منطقه كلمرز اين شهرستان رهاسازي گرديد.

گفتنی است، پس از رها سازی و ملحق شدن به سایرحیات وحش منطقه نیز، مأمورین به مدت 10 ساعت رفتار این قوچ وحشی را تحت نظر داشتند ».

 

 

 

تصویری زنده از روزگار سپری شده

اگرهمین حالا شما ظرف یک ساعت از یک محیط کاملا صنعتی مثل مس سرچشمه، خود را به میمند که روستایی چند هزارساله است برسانید، و تصویری از روزگار سپری شده‌ی نیاکان خود را از نزدیک و جلوی چشم خودتان ببیند، چه حسی پیدا می‌کنید؟

مسلما دور و بر همه‌ی ما آثار باستانی و تاریخی فراوانی هست، اما دیدن میمند، بخاطر مردمانی که هنوز محل سکونت و معیشت‌شان به ابزارهایی با چند هزار سال قدمت وابسته است، واقعا شگفتی ‌آفرین نیست؟

حتما شما هم چند روز پیش شنیدید که با انجام یک تشریفات نسبتا ساده‌، روستای تاریخی میمند در نزدیکی شهربابک، رسما در فهرست میراث جهانی ثبت شد. مراحل ثبت اثر البته چند سال طول کشید، تا این‌که در تابستان گذشته یونسکو به این پرونده رای مثبت داد.

به گمان من، ثبت جهانی این منطقه‌ی کم‌نظیر که منظر عمومی آن، در نگاه اول، به سکونت‌گاه‌های عصر حجر شباهت دارد، فرصت بی‌همتایی برای رونق گردشگری کرمان است؛ اما از آن‌جا که همیشه ما در مدیریت و ارائه‌ی این آثار به گردشگران بستر لازم را نداریم، قضاوت در این مورد که میمند در آینده بتواند موجی از گردشگران و پژوهندگان را متوجه کرمان کند؛ هنوز زود است. باید منتظر ماند و نتیجه را دید!

در این روستای عجیب، صدها واحد مسکونی طی قرن‌ها با دست در دل کوه، کنده شده است. از راز و رمز این نوع معماری صخره‌ای در میمند آگاهی درستی نداریم؛ اما این منظر، گواه خوبی است برای نشان دادن این نکته که زندگی در این محل هیچ‌وقت موقتی و پناهگاهی و یا صرفا برای کاربردهای نظامی نبوده است؛ که اگر چنین می‌بود، قطعا امروز در این روستا هنوز گروهی از مردم با کشاورزی و دامداری به شیوه‌ی کهن، امرار معاش نمی‌کردند!

 

عکس: لاله خواجویی

این گنج‌های پنهان ایران!

 اولین تصویری که از هنرهای دستی ایران همیشه به ذهنم خطور می‌کند، رنگ‌های زنده، شاد و پر انرژی جای جای کشورمان است. بعد در پیچ و تاب‌ هندسه‌ی نقوش این دست‌آفریده‌ها، خودم را گم می‌کنم. هربار که به نمایشگاه صنایع دستی ایران می‌روم، نمادی از تنوع اقلیم، قومیت و ذوق ایرانی را با تمام وجودم تجربه می‌کنم، و با حسرتی بی‌مثال، چشم‌هایم را به میهمانی این گنج‌های پنهان و بی‌مشتری این سرزمین جادویی می‌برم. گلیم‌‌بافی، حصیربافی، شیشه‌گری، چرم دوزی، سوزن دوزی، چاقوسازی، پته دوزی، نمدمالی و ده‌ها رشته‌ی دیگر از سراسر ایران، امروز در نهمین نمایشگاه صنایع دستی کرمان بساط گسترانیده بودند. مثل نت‌های یک آهنگ زیبا، نغمه‌ی وطن می‌سرودند. از آن همه زیبایی دو نمونه را به یادگار تقدیم می‌کنم. چشم و دل‌تان از تماشای شریکی پیچ سیرجان و پته‌های کرمان هرگز سیر مباد!

 

 

 

اوقات خوش رونمایی کتاب و موسیقی

 

رونمایی‌ کتاب یا آلبوم موسیقی پدیده‌ی نوظهوری است. این رسم تازه یاب، اگر خوب برگزار شود، به این زودی‌ها، از مد نمی‌افتد.

 

کتاب‌فروشی شهرفرهنگ در کرمان امشب برای رونمایی کتاب «گزیده غزلیات خواجوی کرمانی»، به کوشش محسن بنی‌فاطمه و آلبوم «آشیان سبز، با بهره‌گیری از شعرهای خواجو» اثر خواننده هنرمند مجید حسین‌خانی، واقعا سنگ تمام گذاشت. «شهرفرهنگ» به اندازه‌ی یک فرهنگ‌سرا روی جامعه شهری کرمان اثر گذار است.

 

ده‌ها نویسنده، شاعر، هنرمند و علاقه‌مند به کتاب و موسیقی آمده بود، و جای سوزن انداختن نبود. محمدعلی گلاب‌زاده؛ علیرضا هاشمی‌نژاد، حامد حسینخانی و محسن بنی‌فاطمه در باره‌ی شعر خواجو و جایگاه این شاعر بزرگ کرمانی صحبت کردند. اشاره‌ی هاشمی‌نژاد به جایگاه خواجو، که او را در ردیف حافظ و سعدی ندانست، اما تا رونمایی سمت و سوی جذاب‌تری پیدا کند. حتی برخلاف پیش‌بینی برنامه، چندتن دیگر از حضار وارد بحث شدند، و از کم لطفی‌ها‌ به خواجو مثال‌هایی بیان شد. در ادامه‌ اما، مجید حسین‌خانی با اجرای زیبای یکی از کارهای آلبوم آشیان سبز، به مجلس شوری داد تا دامنه‌ی بحث در همین حد متوقف، و این جدال به فردایی دیگر موکول شود.

 

چهارشنبه‌ی این هفته با خواجو روز خوشی داشتم. رونمایی‌ها از آن نظر که به حاضران فرصت می‌‌دهد تا دوستان خود را ملاقات کنند، طعم خوشی دارند. دنیای وقت‌کش و پرشتاب امروز، فرصتی برای اوقات خوش در نظر نگرفته است. رونمایی خواجو اما در محل با صفای «شهر فرهنگ»، غنیمتی بود که زود به آخر رسید.

 

 

 

شانس کتابخانه ملی کرمان

 

این‌جا کتابخانه ملی کرمان است. درست وسط یک بوستان قرار دارد. تزیینات بنا و درخت‌هایی که این عمارت زیبا را در آغوش گرفته‌اند، حکایتی شنیدنی دارند.

 

دیروز ساعت 4 و نیم عصر با یک دوست عزیز قرار داشتم؛ تا او از راه برسد، مشغول فضای جادویی محوطه می‌شوم. قبل از این‌که زردی آفتاب از دست برود، چند عکس می‌گیرم. «در» اصلی بنا، پشت سرم، درست لب خیابان قرار دارد. ترکیب آجرچینی نما با کاشی‌های فیروزه‌ای، طیف قهوه‌ای و نارنجی آفتاب؛ با شاخه‌های سبز و کبود درختان که رو به ساختمان خم بودند؛ بوی خاک و ریشه‌های گیاه که در حال بیداری‌اند؛ واقعا با رهگذران چه‌می‌کنند؛ خدا می‌داند؟! این تازه زیبایی زمستان است. بهار این‌جا با دل‌ جوان‌ها چه گفت‌وگویی دارد؟!

 

روزگاری 300 کارگر در این بنا به کار ریسندگی مشغول بوده‌اند. کارخانه‌ای که در ابتدای دوره‌ی رضاشاه احداث شده، اما در نیمه‌ی دهه 40 به تعطیلی می‌گراید.

 

هر وقت این‌جا را می‌بینم؛ این پرسش در ذهنم زبانه می‌کشد که روح هنرپذیر و زیباشناسانه‌ی پدران ما واقعا از کدام سرچشمه آب خورده است، که برای احداث یک کارگاه صنعتی نیز این چنین از جان و روح خود مایه می‌گذاشته‌اند؟! آن‌ها فقط مسجد، خانه باغ، بازار و دارالحکومه را زیبا نمی‌ساختند؛ معماری کاروانسراها نیزدر بیابان‌های کرمان حیرت آور است.

 

و کلام آخر؛ بندرت چنین جایی این‌طور دو دستی به یک کتابخانه تقدیم شود. شانس کتابخانه‌ی ملی کرمان بالا نبوده است؟!

 

 

 

 

 

خادمان بی‌ منت و بدون تیتر مطبوعات

 

هروقت او را می‌بینم بی‌اختیار زانوی چپ‌ام تیر می‌کشد. سال‌ها پیش مثل او سوار موتور می‌شدم. خیلی با احتیاط می‌راندم؛ تا این‌که یک روز به تور یک راننده‌ی بی‌احتیاط خوردم. زخم آن روز هنوز با من است. می‌گویم صادقی جان با احتیاط بران! وقتی این توصیه را می‌کنم حتما به سلامتی او هم فکر می‌کنم؛ اما راستش را بخواهید، ذهن‌ام متوجه چرخه‌ی توزیع و حیات مطبوعات نیز هست!

او روزی دست‌کم 10 ساعت خیابان‌های کرمان را در می‌نوردد، تا بساط اهل مطبوعات رونق داشته باشد. با چابکی، اما محتاط و بسیار سنگین کارش را انجام می‌دهد وعصرها دیرهنگام، با قلبی مهربان، لقمه‌ای حلال برای خانواده‌ می‌برد.

وقتی می‌پرسم بیمه‌ای یانه؟ اول سری به تایید تکان می‌دهد؛ اما ادامه می‌دهد: راست‌اش هیچ بنگاهی یا نهادی حاضر نیست ما را بیمه کند. خودم دست به کار شدم؛ خویش‌فرما بیمه هستم.

برای او سرما، گرما و برف و باران توفیری ندارد. باید در هوای گرگ و میش، راهی ترمینال می‌شود تا سهم خود را از بازار بی‌رونق مطبوعات بستاند. بعد با سرزدن به فرودگاه و دفاتر مطبوعات محلی خورجین و پشتی موتورش را از انواع نشریات مالامال کند.

می‌گوید: حدود 30 نفر مثل من امور توزیع را با موتور انجام می‌دهند. سپس با لبخندی که موجی از خستگی را نشانم می‌دهد اضافه می‌کند: اگر یک روز ما نباشیم؛ این‌ مطبوعات واقعا چطور بدست مردم می‌رسند؟ در برابر این خادم مطبوعات بجز سکوت و شرم چه دارم تا نثار او کنم؟ وقتی درست فکر می‌کنم او از من به دنیای مطبوعات دل‌سوزتر و موثرتر عمل می‌کند. دست‌های پینه بسته‌اش را معمولا لای دست‌کش نخی‌اش پنهان می‌کند. لبه‌های کاغذ بدجوری تیز می‌برند. در خورجین موتور، اما هیچ تیتری از او سراغ ندارم!

 

 

نوستالژی سفر با سده به گذشته

پنجاه روز و پنجاه شب به نوروز مانده؛ که زمین در تاب و تاب رویشی تازه قصد وداع با زمستان دارد. آتشی عظیم اما برای این‌ جان‌بخشی و بیداری زمین باید برپا شود. در باره‌ی فلسفه و پیدایش جشن سده و نحوه‌ی برگزاری آن از پیش از اسلام تا کنون، نقل‌های متفاوتی به ما رسیده است. اما موثق‌تر از همه‌ی اخبار و تحلیل‌ها، رقص این آتش‌کوهی است که اینک و امروز مقابل چشمان ما آسمان را می‌شکافد.

امروز دهم بهمن است. پنجاه روز و پنجاه شب به سال نو باقی است، و کرمان هیچ‌سالی با آیین سده بیگانه نبوده است. شبیه یک نمایش خیابانی است. چند هزار نفر در انتهای خیابان مهدیه، مقابل باغچه بداق‌آباد منتظر ایستاده‌اند. خرمنی از هیزم در محوطه‌ی محصور مقابل باغچه، دل‌ها را می‌لرزاند. داخل ساختمان مراسم نیایش ادامه دارد. یک ساعت بعد هوا رو به تیرگی می‌رود. ناگهان غریو جمعیت به فضای ساکت و سرد حیات می‌بخشد. موبد با چراغی که شعله‌ی آن از آتشکده جان گرفته است، سرود خوانان خرمن هیزم را دور می‌زند. هنوز کورسوی شعله‌ی خورشید در انتهای مغرب هویداست، که او آتش را به جان خرمن می‌اندازد. بادی سرد از میان هیزم‌ها زوزه می‌کشد. آتش و دودی عظیم به سوی سقف آسمان زبانه می‌کشد. هرم آتش سیمای گل‌گون مردم را نوازش می‌دهد. اینک با چشم‌های باز، سفری جادویی برای تعبیر خوابی چند هزار ساله آغاز می‌شود... همه چیز اما برای فرو نشاندن این آتش از قبل مهیا است. رقص بلند شعله‌ها ده دقیقه بعد آرام بر خاکستر گرم زمین می‌نشیند...

عکس: ایسنا / رحیم بنی‌اسد آزاد

 

اندوه عقاب‌های شکسته بال

از بال عقاب هنوز خون می‌آمد؛ به قدری آسیب دیده بود که امیدی به بهبودی نمی‌رفت. سه مرد از کارکنان سازمان حفاظت محیط زیست با حوصله و مهربانی مشغول کمک‌های اولیه بودند. اول با بتادین محل شکستگی را خوب شست‌وسو دادند؛ بعد پانسمان کردند. زبان بسته آن‌قدر خسته و بیمار بود، که فریاد کشیدن را از یاد برده بود. یکی از امدادگرها گفت: « کنار جاده بوده که با رسیدن خودرو، از زمین بلند می‌شود؛ بال او به آینه‌ی بغل خودرود می‌خورد....».  بال عقاب به طور کامل شکسته بود؛ همین مقدار کمک کافی بود تا دام‌پزشک روز بعد درمان اساسی‌تر را دنبال کند. امدادگر می‌گفت با دام‌پزشک هماهنگ کرده‌اند.

 سرم را که برگرداندم، اول فکر کردم دو مجسمه می‌بینم که روی زمین رها شده‌اند. دوعقاب سنگی هستند!؟ حدود 20 متری از من فاصله داشتند. از پشت سیم‌های فنس که درست در وسط محوطه بود، آن‌ها را می‌دیدم. امدادگر که متوجه تعجب من شده بود، گفت: «مداوای این عقاب‌ها، معمولا چند ماه طول می‌کشد؛ بعد هم به این‌جا عادت می‌کنند؛ و می‌مانند. یعنی جایی ندارند که بروند!». فکر کردم عقابی که بالش در اثر ضربه یا تیر شکارچی شکسته است، واقعا کجا می‌تواند برود؟ چشم‌های عقاب‌ها اما حکایتی دیگر داشت. هردو به طعمه‌هایی که آن دور دست‌ها در حال پرواز بودند، دوخته شده بود!   

 

همنوازی طبیعت و فرهنگ در خیابان‌

امروز سرمای صبحگاهی با آفتاب نیم‌جان، عجیب غزل‌خوان بود. حس غریبی مرا از سالن فرهنگ‌سرا راهی محوطه‌ی سنگ‌فرش فرهنگ‌سرا کرد. تا مهمان‌های مجمع سالیانه خانه مطبوعات بیایند، دل را به سودای این پدیده‌ی بی‌بدیل فرهنگ و طبیعت کرمان بخشیدم. یخدان مویدی دیوار به دیوار فرهنگ‌سرای کوثر است. دیوارهای گلی‌ با آن سایه روشن‌های عجیب‌اش، قرنی است خستگی را از تن رهگذران می‌تکاند.
گفت‌وگوی بادگیر جوان با درخت، آسمان، آفتاب و این یخدان پیر تمامی ندارد... امروز فرصت دارم تا در این سوز و سکوت، به این راز در حاشیه‌ی خیابان خورشید در مرکز شهر، پی ببرم. مهمان‌ها طبق معمول دیر می‌آیند...