از بال عقاب هنوز خون می‌آمد؛ به قدری آسیب دیده بود که امیدی به بهبودی نمی‌رفت. سه مرد از کارکنان سازمان حفاظت محیط زیست با حوصله و مهربانی مشغول کمک‌های اولیه بودند. اول با بتادین محل شکستگی را خوب شست‌وسو دادند؛ بعد پانسمان کردند. زبان بسته آن‌قدر خسته و بیمار بود، که فریاد کشیدن را از یاد برده بود. یکی از امدادگرها گفت: « کنار جاده بوده که با رسیدن خودرو، از زمین بلند می‌شود؛ بال او به آینه‌ی بغل خودرود می‌خورد....».  بال عقاب به طور کامل شکسته بود؛ همین مقدار کمک کافی بود تا دام‌پزشک روز بعد درمان اساسی‌تر را دنبال کند. امدادگر می‌گفت با دام‌پزشک هماهنگ کرده‌اند.

 سرم را که برگرداندم، اول فکر کردم دو مجسمه می‌بینم که روی زمین رها شده‌اند. دوعقاب سنگی هستند!؟ حدود 20 متری از من فاصله داشتند. از پشت سیم‌های فنس که درست در وسط محوطه بود، آن‌ها را می‌دیدم. امدادگر که متوجه تعجب من شده بود، گفت: «مداوای این عقاب‌ها، معمولا چند ماه طول می‌کشد؛ بعد هم به این‌جا عادت می‌کنند؛ و می‌مانند. یعنی جایی ندارند که بروند!». فکر کردم عقابی که بالش در اثر ضربه یا تیر شکارچی شکسته است، واقعا کجا می‌تواند برود؟ چشم‌های عقاب‌ها اما حکایتی دیگر داشت. هردو به طعمه‌هایی که آن دور دست‌ها در حال پرواز بودند، دوخته شده بود!