این‌جا کتابخانه ملی کرمان است. درست وسط یک بوستان قرار دارد. تزیینات بنا و درخت‌هایی که این عمارت زیبا را در آغوش گرفته‌اند، حکایتی شنیدنی دارند.

 

دیروز ساعت 4 و نیم عصر با یک دوست عزیز قرار داشتم؛ تا او از راه برسد، مشغول فضای جادویی محوطه می‌شوم. قبل از این‌که زردی آفتاب از دست برود، چند عکس می‌گیرم. «در» اصلی بنا، پشت سرم، درست لب خیابان قرار دارد. ترکیب آجرچینی نما با کاشی‌های فیروزه‌ای، طیف قهوه‌ای و نارنجی آفتاب؛ با شاخه‌های سبز و کبود درختان که رو به ساختمان خم بودند؛ بوی خاک و ریشه‌های گیاه که در حال بیداری‌اند؛ واقعا با رهگذران چه‌می‌کنند؛ خدا می‌داند؟! این تازه زیبایی زمستان است. بهار این‌جا با دل‌ جوان‌ها چه گفت‌وگویی دارد؟!

 

روزگاری 300 کارگر در این بنا به کار ریسندگی مشغول بوده‌اند. کارخانه‌ای که در ابتدای دوره‌ی رضاشاه احداث شده، اما در نیمه‌ی دهه 40 به تعطیلی می‌گراید.

 

هر وقت این‌جا را می‌بینم؛ این پرسش در ذهنم زبانه می‌کشد که روح هنرپذیر و زیباشناسانه‌ی پدران ما واقعا از کدام سرچشمه آب خورده است، که برای احداث یک کارگاه صنعتی نیز این چنین از جان و روح خود مایه می‌گذاشته‌اند؟! آن‌ها فقط مسجد، خانه باغ، بازار و دارالحکومه را زیبا نمی‌ساختند؛ معماری کاروانسراها نیزدر بیابان‌های کرمان حیرت آور است.

 

و کلام آخر؛ بندرت چنین جایی این‌طور دو دستی به یک کتابخانه تقدیم شود. شانس کتابخانه‌ی ملی کرمان بالا نبوده است؟!