چشمهای رنگی و زیبای پیرمرد!
گاهی هنگام عبور از خیابان نزدیک دفتر کارم او را میبینم. گوشهای تنها نشسته است. غرق در دنیای خودش؛ یا تماشای دنیای دیگران!
چند روز پیش، وقتی از ماشین پیاده شدم، نگاه آشنایی به من کرد. لبخندی زد و از نانی که در دست داشت تعارفم کرد. گفتم: عموجان اجازه میدهی یک عکس یادگاری از شما داشته باشم؟ سری تکان داد و چشم به لنز دوربین دوخت. چشمهای رنگی و زیبای پیرمرد واقعا خسته بود!
چند روز پیش، وقتی از ماشین پیاده شدم، نگاه آشنایی به من کرد. لبخندی زد و از نانی که در دست داشت تعارفم کرد. گفتم: عموجان اجازه میدهی یک عکس یادگاری از شما داشته باشم؟ سری تکان داد و چشم به لنز دوربین دوخت. چشمهای رنگی و زیبای پیرمرد واقعا خسته بود!

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ ساعت 23:13 توسط محمد لطیفکار
|
دلبستهی حرفهی پرمشقت روزنامه نگاریام و علاقهام به وبلاگ نویسی و دنیای مجازی از همین جنس است