گاهی هنگام عبور از خیابان نزدیک دفتر کارم او را می‌بینم. گوشه‌ای تنها نشسته است. غرق در دنیای خودش؛ یا تماشای دنیای دیگران!
چند روز پیش، وقتی از ماشین پیاده شدم، نگاه آشنایی به من کرد. لبخندی زد و از نانی که در دست داشت تعارفم کرد. گفتم: عموجان اجازه می‌دهی یک عکس یادگاری از شما داشته باشم؟ سری تکان داد و چشم به لنز دوربین دوخت. چشم‌های رنگی و زیبای پیرمرد واقعا خسته بود!