شب، سکوت و سرما، برای این نارنجی‌پوش تازگی ندارد. چند لحظه از ماشین پیاده شدم، احوالی بپرسم و عکسی بگیرم. سرمای زیاد اما تا مغز سرم هجوم آورد. با کمی لبخند و تعجب به سمت من آمد. شرم و خستگی‌ در چشم‌هایش موج می‌زد. چهار سر عائله را با سختی اداره می‌کند. از 9 شب تا 5 صبح باید بدون استراحت جارو بزند! حس کردم به او بدهکارم. سرم را با شرم پایین انداختم. دیگرهیچ نگفتم. هنوز تا 2 ساعت دیگر باید روی پاهای خسته‌اش بایستد.