یک هفته قبل:

 صدای مرجان گرفته بود:« نتیجه‌ی آنژیو تعریفی نداره؛ همین روزها باید عمل کنه! دکتر میگه سیگار! اما به نظر من، استرس موثرتر بوده». واقعا این استرس، از کجا به دل نازک او هجوم برده؟ صدا کمی رساتر می‌شود:« دکتر اصرار داره هر چه زودتر عمل بشه!»

سه روز پیش:

صدا شمرده به گوشم می‌رسد:« حالش خیلی خوبه! چند صفحه مطلب نوشته و کلی هم حرف زده! دیروز از 2 تا 7 توی اتاق عمل بود!». به دوستان پیامک می‌زنم؛ همه‌ دل‌مان برای آقا رضا تنگ شده! آرامش قبل از سکته‌اش، رشک‌ انگیز بود. چهره‌ای با موج‌های بلند لبخند!؛ حتی «به هوش که آمده لبخند ‌زده»؛ شاید موقع عمل هم، به چهره‌ی دکتر دیلمی لبخند زده تا گفته باشد این قلب او از جنس دیگری است!

دی‌شب، ساعت 11:

 -«الو؛ رضام! دلم تنگ شده؛ می‌خوام احوالی بپرسم!»؛ تاپ تاپ قلب او را می‌شنوم! حتم دارم صدایم گرفته بود: « مگه سی‌سی‌یو نیستی؟! ما که داریم از دل‌تنگی‌ات دق می‌کنیم؛ ... »