منتشر شده در استقامت

شده به این موضوع بیندیشید؛ چرا عادت داریم یک بنای قدیمی را میراث فرهنگی بدانیم، اما یک افسانه، یک قطعه‌ی موسیقی ویا یک تابلوی نقاشی را در ردیف چنین میراثی به شمار نمی‌آوریم؟ اما باستانی پاریزی برای بیان همین نکته سنگ تمام گذاشته است. " نای هفت بند " را بخوانید، همه چیز دست گیرتان می شود

این استاد خوش ذوق تاریخ می‌گوید: سال‌هاست که یک بعداز ظهر، به آهنگ ام‌کلثوم، این بانوی نامدارموسیقی عرب، که از دوبی پخش می‌شود، سر بر بالش می‌گذارم. بعد یادی از ملک حسین شاه سابق اردن می‌کند، که شنیدنی است:« ملک حسین شاه نامدار اردن، دچار سرطان بود و در بیمارستان‌های امریکا با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد، اطبای او تعجب می‌کردند که او با وجود حب‌های خواب‌آور قوی لومینال و آمپول‌های درد کش مرفین، خواب به چشمش نمی رفت مگر آن‌که یک آهنگ ام‌کلثوم را آرام در کنار تخت او یا در خوابگاه هتل او می‌گذاشتند.»

باستانی به این بسنده نمی کند، سرچشمه‌ی موسیقی را آسمان می‌داند: «آهنگ‌هایی که هرگاه که داود، زبور بر خواندی، نخجیران و آهوان،بیامدندی، و آن‌جا بایستاندی – تا مردمان گردن‌های ایشان بگرفتندی – و ایشان خبر نداشتندی ... و آواز او باز به کوه پیوستی و کوه با او بنالیدی...»

 اما شاه بیت کلام باستانی آن‌جاست که می‌گوید، مجموعه آثار ام‌کلثوم، خودش یک طاق کسری است و با معبد بعلبک برابری می کنند. واضافه می‌کند، پاره‌ای از آهنگ‌هایی که می‌شنویم آن‌چنان هنرمندانه‌اند که با تخت جمشید در شیراز برابری می‌کنند. نمی دانم از این بهتر و بیشتر هم می شود در تکریم موسیقی حرفی زد؟